Saeb Shaabani
banner
saebshaabani.bsky.social
Saeb Shaabani
@saebshaabani.bsky.social
#واژه_پاره_ها
دلتنگی
چیزی شبیه
لیوان آبی‌ست
که نیمه‌شب
از دستت می‌افتد
و صدایش
تمام خانه را بیدار می‌کند
جز کسی که باید…
دلتنگی
همین است؛
این‌که ساعت
روی عددی نامعلوم
گیر کند
و عقربه‌ها
فقط دور نبودنت
بچرخند…
#واژه_پاره_ها
February 13, 2026 at 4:38 PM
دلتنگی
یک پیراهن است
که جا مانده
روی بندِ خاطره‌ها
و باد
هر روز
آن را به اسم تو تکان می‌دهد.
من
در ایستگاه عصر
برای قطاری دست تکان می‌دهم
که سال‌هاست
از تقویم رفته
اما از دل نه.
تو که نیستی
چای زودتر سرد می‌شود
قند
دیرتر آب می‌شود
و پنجره
هی بهانه‌ی باران می‌گیرد…
#واژه_پاره_ها
February 13, 2026 at 4:37 PM
دلتنگی
یعنی همین؛
که کفش‌هایم
هر شب
تا دمِ در می‌آیند
اما کوچه
بی‌خبر از قدم‌های تو
راه نمی‌شود.
برگرد…
پیش از آن‌که اسم تو
در دهانم
به جای صدا
آه شود…
February 13, 2026 at 4:37 PM
تو رفته‌ای
و فاصله
مثل یک حکومتِ نظامی
بین قلب من و نامت
ایست بازرسی گذاشته است.
دوستت دارم
اما این دوست‌داشتن
دیگر نجیب نیست؛
فریاد می‌کشد،
سنگ پرتاب می‌کند
به پنجره‌های بستهٔ جهان.
تو را
از تبعیدِ بوسه‌ها
به خانه برنمی‌گردانند
هیچ سازمان مللی،
هیچ قطعنامه‌ای
برای آغوش صادر نمیکند…
December 18, 2025 at 5:14 PM
من عاشق توام
و این
جرمی‌ست
که هر شب
بدون وکیل
محکومش می‌کنم.
لعنت به عشقی
که ویزا می‌خواهد،
لعنت به دلی
که باید
با ساعت جهانی
بتپد.
تو آن‌سوی مرزی
و من این‌سویِ خودم
پیر می‌شوم؛
بی‌آنکه
کسی پاسخ‌گو باشد
چرا فاصله
همیشه
بی‌گناه تبرئه می‌شود….
December 18, 2025 at 5:14 PM
دوری
نه اسم است
نه فعل؛
یک غلطِ تایپی‌ست
که خدا
در فاصلهٔ تو و من
رها کرده…
December 18, 2025 at 5:14 PM
تو نیستی
و جهان
هی مدام
جمله را از نو می‌نویسد
اما
به نقطه نمی‌رسد…
December 18, 2025 at 5:13 PM
دوستت دارم
مثل کسی
که بلد است
در شلوغیِ خیابان
نام یک نفر را
بی‌صدا
صدا بزند.…
December 18, 2025 at 5:13 PM
اگر نباشی
خانه
زیادی خانه است
دیوارها
حرف اضافه‌اند
و من
با زمان
به شکل ناعادلانه‌ای
تنها می‌مانم…
December 18, 2025 at 5:12 PM
آمدنت
معجزه ایست که
همه‌چیز
سر جایش
برمی‌گردد؛
دلم
روی دلم
دنیا
روی پاهایش…
December 18, 2025 at 5:12 PM
نبودنت
یک «فاصله» نیست؛
یک وزنِ اضافه است
که
روی قفسهٔ سینه‌ام
جا مانده
و نفس
هر بار
کم می‌آورد.
دوستت دارم
و این
تنها چیزی‌ست
که هنوز
از من
دور نشده….
December 18, 2025 at 5:12 PM
نبودنت
اتفاقِ کوچکی نیست؛
صبح
دیرتر روشن می‌شود
و شب
زیادی
به من می‌رسد.
من
به نبودنت
عادت نمی‌کنم
همان‌طور که
زخم
به خون….
December 18, 2025 at 5:12 PM
اگر برنگردی
من
کم نمی‌آورم
اما
کم می‌شوم….
December 18, 2025 at 5:11 PM
تو نیستی
و جهان
بی‌آنکه دشمنی کند
دارد
کم‌کم
از من
کم می‌کند…
December 18, 2025 at 5:11 PM
عشق
در این شهر
پرونده‌ی قضایی دارد
و هر کس
زیاد دوست بدارد
به اتهام
اختلال در نظم عمومی
بازداشت می‌شود...
December 17, 2025 at 5:35 PM
ما
در آینه‌ها
تمرینِ لبخند می‌کنیم
برای روزی که
هیچ‌کس
از ما
چیزی نمی پرسد؛
بیچاره ما…
December 17, 2025 at 5:35 PM
شب
چراغ‌ها را خاموش کرد
تا خواب‌مان ببرد
اما شهر
تمام شب
بیدار ماند
و به ما خیره شد
مثل کارمندی که
می‌داند
فردا
اخراج است…
December 17, 2025 at 5:34 PM
صبح
با کراواتی از دود
به اداره آمد
و گفت:
«امروز هم
هیچ اتفاقی
نمی‌افتد.»
مردم
صف کشیدند
برای خریدِ امید
اما فروشنده
مرخصی بود
و تابلویی مانده بود
که می‌گفت:
«به زودی
به زودی
به زودی»
من
فرمم را پر کردم:
نام: انسان
شغل: منتظر
سابقه: زنده ماندن
علتِ مرگ:
بعداً اعلام می‌شود….
December 17, 2025 at 5:34 PM
من
به آینده‌ای فکر می‌کنم
که تو در آن
اسمم را صدا نمی‌زنی
و همین
کافی‌ست
تا فردا
جرأتِ شروع نداشته باشد.
شب
ادامه دارد
من ادامه دارم
و عشق
مثل حقیقتی سنگین
روی سینه‌ام نشسته
که نه می‌رود
نه می‌گذارد
بلند شوم…
December 17, 2025 at 5:28 PM
تو
در فاصله‌ای که
نه می‌شود فریادش زد
نه می‌شود فراموشش کرد
راه می‌روی
و جهان
هر قدم
یک سانت
کوچک‌تر می‌شود.
عشق
این نبودنِ لجوج
که مدام
لباسِ بودن می‌پوشد
و به من می‌گوید:
زنده‌ای
اگر درد می‌کشی...
December 17, 2025 at 5:28 PM
شب
با دندان‌هایش
به لبه‌ی پنجره افتاده است
و شهر
مثل حیوانی خسته
خودش را به چراغ‌ها می‌مالد.
من ایستاده‌ام
با قلبی که
از شدت دوست‌داشتن
دیگر شبیه قلب نیست
شبیه زخمِ بازِ زمان است..
December 17, 2025 at 5:28 PM
تو را دوست دارم
و این
نه اغراق است
نه شعر؛
این
خونسردترین اعترافِ
ممکنِ من است…
December 14, 2025 at 6:30 AM
من عاشقانه‌ام را
بلند فریاد نمی‌زنم
عشقِ عمیق
صدایش را
در استخوان پنهان می‌کند.
اگر نباشی
زندگی ادامه دارد
بله،
اما مثل جمله‌ای
که فعلش را گم کرده
و هنوز
اصرار دارد
درست باشد…
December 14, 2025 at 6:30 AM
تو را دوست دارم
نه آن‌قدر که جهان بفهمد،
آن‌قدر که جهان
بی‌تو
توجیه نداشته باشد.
تو ایستاده‌ای
و زمان
به احترامِ نامت
آهسته‌تر عبور می‌کند؛
حتی خاطره
وقتی به تو می‌رسد
مکث می‌کند...
December 14, 2025 at 6:30 AM
امشب
دلتنگی‌ات
تا گلویم بالا آمده
جایی که معمولاً
تنفس تمام می‌شود
نه عشق.
اگر بیشتر فکر کنم
شاید
دیگر نتوانم
هوا را متقاعد کنم
به سینه‌ام برگردد…
December 12, 2025 at 4:01 PM