چیزی شبیه
لیوان آبیست
که نیمهشب
از دستت میافتد
و صدایش
تمام خانه را بیدار میکند
جز کسی که باید…
دلتنگی
همین است؛
اینکه ساعت
روی عددی نامعلوم
گیر کند
و عقربهها
فقط دور نبودنت
بچرخند…
#واژه_پاره_ها
چیزی شبیه
لیوان آبیست
که نیمهشب
از دستت میافتد
و صدایش
تمام خانه را بیدار میکند
جز کسی که باید…
دلتنگی
همین است؛
اینکه ساعت
روی عددی نامعلوم
گیر کند
و عقربهها
فقط دور نبودنت
بچرخند…
#واژه_پاره_ها
یک پیراهن است
که جا مانده
روی بندِ خاطرهها
و باد
هر روز
آن را به اسم تو تکان میدهد.
من
در ایستگاه عصر
برای قطاری دست تکان میدهم
که سالهاست
از تقویم رفته
اما از دل نه.
تو که نیستی
چای زودتر سرد میشود
قند
دیرتر آب میشود
و پنجره
هی بهانهی باران میگیرد…
#واژه_پاره_ها
یک پیراهن است
که جا مانده
روی بندِ خاطرهها
و باد
هر روز
آن را به اسم تو تکان میدهد.
من
در ایستگاه عصر
برای قطاری دست تکان میدهم
که سالهاست
از تقویم رفته
اما از دل نه.
تو که نیستی
چای زودتر سرد میشود
قند
دیرتر آب میشود
و پنجره
هی بهانهی باران میگیرد…
#واژه_پاره_ها
یعنی همین؛
که کفشهایم
هر شب
تا دمِ در میآیند
اما کوچه
بیخبر از قدمهای تو
راه نمیشود.
برگرد…
پیش از آنکه اسم تو
در دهانم
به جای صدا
آه شود…
یعنی همین؛
که کفشهایم
هر شب
تا دمِ در میآیند
اما کوچه
بیخبر از قدمهای تو
راه نمیشود.
برگرد…
پیش از آنکه اسم تو
در دهانم
به جای صدا
آه شود…
و فاصله
مثل یک حکومتِ نظامی
بین قلب من و نامت
ایست بازرسی گذاشته است.
دوستت دارم
اما این دوستداشتن
دیگر نجیب نیست؛
فریاد میکشد،
سنگ پرتاب میکند
به پنجرههای بستهٔ جهان.
تو را
از تبعیدِ بوسهها
به خانه برنمیگردانند
هیچ سازمان مللی،
هیچ قطعنامهای
برای آغوش صادر نمیکند…
و فاصله
مثل یک حکومتِ نظامی
بین قلب من و نامت
ایست بازرسی گذاشته است.
دوستت دارم
اما این دوستداشتن
دیگر نجیب نیست؛
فریاد میکشد،
سنگ پرتاب میکند
به پنجرههای بستهٔ جهان.
تو را
از تبعیدِ بوسهها
به خانه برنمیگردانند
هیچ سازمان مللی،
هیچ قطعنامهای
برای آغوش صادر نمیکند…
و این
جرمیست
که هر شب
بدون وکیل
محکومش میکنم.
لعنت به عشقی
که ویزا میخواهد،
لعنت به دلی
که باید
با ساعت جهانی
بتپد.
تو آنسوی مرزی
و من اینسویِ خودم
پیر میشوم؛
بیآنکه
کسی پاسخگو باشد
چرا فاصله
همیشه
بیگناه تبرئه میشود….
و این
جرمیست
که هر شب
بدون وکیل
محکومش میکنم.
لعنت به عشقی
که ویزا میخواهد،
لعنت به دلی
که باید
با ساعت جهانی
بتپد.
تو آنسوی مرزی
و من اینسویِ خودم
پیر میشوم؛
بیآنکه
کسی پاسخگو باشد
چرا فاصله
همیشه
بیگناه تبرئه میشود….
نه اسم است
نه فعل؛
یک غلطِ تایپیست
که خدا
در فاصلهٔ تو و من
رها کرده…
نه اسم است
نه فعل؛
یک غلطِ تایپیست
که خدا
در فاصلهٔ تو و من
رها کرده…
و جهان
هی مدام
جمله را از نو مینویسد
اما
به نقطه نمیرسد…
و جهان
هی مدام
جمله را از نو مینویسد
اما
به نقطه نمیرسد…
مثل کسی
که بلد است
در شلوغیِ خیابان
نام یک نفر را
بیصدا
صدا بزند.…
مثل کسی
که بلد است
در شلوغیِ خیابان
نام یک نفر را
بیصدا
صدا بزند.…
خانه
زیادی خانه است
دیوارها
حرف اضافهاند
و من
با زمان
به شکل ناعادلانهای
تنها میمانم…
خانه
زیادی خانه است
دیوارها
حرف اضافهاند
و من
با زمان
به شکل ناعادلانهای
تنها میمانم…
معجزه ایست که
همهچیز
سر جایش
برمیگردد؛
دلم
روی دلم
دنیا
روی پاهایش…
معجزه ایست که
همهچیز
سر جایش
برمیگردد؛
دلم
روی دلم
دنیا
روی پاهایش…
یک «فاصله» نیست؛
یک وزنِ اضافه است
که
روی قفسهٔ سینهام
جا مانده
و نفس
هر بار
کم میآورد.
دوستت دارم
و این
تنها چیزیست
که هنوز
از من
دور نشده….
یک «فاصله» نیست؛
یک وزنِ اضافه است
که
روی قفسهٔ سینهام
جا مانده
و نفس
هر بار
کم میآورد.
دوستت دارم
و این
تنها چیزیست
که هنوز
از من
دور نشده….
اتفاقِ کوچکی نیست؛
صبح
دیرتر روشن میشود
و شب
زیادی
به من میرسد.
من
به نبودنت
عادت نمیکنم
همانطور که
زخم
به خون….
اتفاقِ کوچکی نیست؛
صبح
دیرتر روشن میشود
و شب
زیادی
به من میرسد.
من
به نبودنت
عادت نمیکنم
همانطور که
زخم
به خون….
من
کم نمیآورم
اما
کم میشوم….
من
کم نمیآورم
اما
کم میشوم….
و جهان
بیآنکه دشمنی کند
دارد
کمکم
از من
کم میکند…
و جهان
بیآنکه دشمنی کند
دارد
کمکم
از من
کم میکند…
در این شهر
پروندهی قضایی دارد
و هر کس
زیاد دوست بدارد
به اتهام
اختلال در نظم عمومی
بازداشت میشود...
در این شهر
پروندهی قضایی دارد
و هر کس
زیاد دوست بدارد
به اتهام
اختلال در نظم عمومی
بازداشت میشود...
در آینهها
تمرینِ لبخند میکنیم
برای روزی که
هیچکس
از ما
چیزی نمی پرسد؛
بیچاره ما…
در آینهها
تمرینِ لبخند میکنیم
برای روزی که
هیچکس
از ما
چیزی نمی پرسد؛
بیچاره ما…
چراغها را خاموش کرد
تا خوابمان ببرد
اما شهر
تمام شب
بیدار ماند
و به ما خیره شد
مثل کارمندی که
میداند
فردا
اخراج است…
چراغها را خاموش کرد
تا خوابمان ببرد
اما شهر
تمام شب
بیدار ماند
و به ما خیره شد
مثل کارمندی که
میداند
فردا
اخراج است…
با کراواتی از دود
به اداره آمد
و گفت:
«امروز هم
هیچ اتفاقی
نمیافتد.»
مردم
صف کشیدند
برای خریدِ امید
اما فروشنده
مرخصی بود
و تابلویی مانده بود
که میگفت:
«به زودی
به زودی
به زودی»
من
فرمم را پر کردم:
نام: انسان
شغل: منتظر
سابقه: زنده ماندن
علتِ مرگ:
بعداً اعلام میشود….
با کراواتی از دود
به اداره آمد
و گفت:
«امروز هم
هیچ اتفاقی
نمیافتد.»
مردم
صف کشیدند
برای خریدِ امید
اما فروشنده
مرخصی بود
و تابلویی مانده بود
که میگفت:
«به زودی
به زودی
به زودی»
من
فرمم را پر کردم:
نام: انسان
شغل: منتظر
سابقه: زنده ماندن
علتِ مرگ:
بعداً اعلام میشود….
به آیندهای فکر میکنم
که تو در آن
اسمم را صدا نمیزنی
و همین
کافیست
تا فردا
جرأتِ شروع نداشته باشد.
شب
ادامه دارد
من ادامه دارم
و عشق
مثل حقیقتی سنگین
روی سینهام نشسته
که نه میرود
نه میگذارد
بلند شوم…
به آیندهای فکر میکنم
که تو در آن
اسمم را صدا نمیزنی
و همین
کافیست
تا فردا
جرأتِ شروع نداشته باشد.
شب
ادامه دارد
من ادامه دارم
و عشق
مثل حقیقتی سنگین
روی سینهام نشسته
که نه میرود
نه میگذارد
بلند شوم…
در فاصلهای که
نه میشود فریادش زد
نه میشود فراموشش کرد
راه میروی
و جهان
هر قدم
یک سانت
کوچکتر میشود.
عشق
این نبودنِ لجوج
که مدام
لباسِ بودن میپوشد
و به من میگوید:
زندهای
اگر درد میکشی...
در فاصلهای که
نه میشود فریادش زد
نه میشود فراموشش کرد
راه میروی
و جهان
هر قدم
یک سانت
کوچکتر میشود.
عشق
این نبودنِ لجوج
که مدام
لباسِ بودن میپوشد
و به من میگوید:
زندهای
اگر درد میکشی...
با دندانهایش
به لبهی پنجره افتاده است
و شهر
مثل حیوانی خسته
خودش را به چراغها میمالد.
من ایستادهام
با قلبی که
از شدت دوستداشتن
دیگر شبیه قلب نیست
شبیه زخمِ بازِ زمان است..
با دندانهایش
به لبهی پنجره افتاده است
و شهر
مثل حیوانی خسته
خودش را به چراغها میمالد.
من ایستادهام
با قلبی که
از شدت دوستداشتن
دیگر شبیه قلب نیست
شبیه زخمِ بازِ زمان است..
و این
نه اغراق است
نه شعر؛
این
خونسردترین اعترافِ
ممکنِ من است…
و این
نه اغراق است
نه شعر؛
این
خونسردترین اعترافِ
ممکنِ من است…
بلند فریاد نمیزنم
عشقِ عمیق
صدایش را
در استخوان پنهان میکند.
اگر نباشی
زندگی ادامه دارد
بله،
اما مثل جملهای
که فعلش را گم کرده
و هنوز
اصرار دارد
درست باشد…
بلند فریاد نمیزنم
عشقِ عمیق
صدایش را
در استخوان پنهان میکند.
اگر نباشی
زندگی ادامه دارد
بله،
اما مثل جملهای
که فعلش را گم کرده
و هنوز
اصرار دارد
درست باشد…
نه آنقدر که جهان بفهمد،
آنقدر که جهان
بیتو
توجیه نداشته باشد.
تو ایستادهای
و زمان
به احترامِ نامت
آهستهتر عبور میکند؛
حتی خاطره
وقتی به تو میرسد
مکث میکند...
نه آنقدر که جهان بفهمد،
آنقدر که جهان
بیتو
توجیه نداشته باشد.
تو ایستادهای
و زمان
به احترامِ نامت
آهستهتر عبور میکند؛
حتی خاطره
وقتی به تو میرسد
مکث میکند...
دلتنگیات
تا گلویم بالا آمده
جایی که معمولاً
تنفس تمام میشود
نه عشق.
اگر بیشتر فکر کنم
شاید
دیگر نتوانم
هوا را متقاعد کنم
به سینهام برگردد…
دلتنگیات
تا گلویم بالا آمده
جایی که معمولاً
تنفس تمام میشود
نه عشق.
اگر بیشتر فکر کنم
شاید
دیگر نتوانم
هوا را متقاعد کنم
به سینهام برگردد…