lvshere.bsky.social
@lvshere.bsky.social
Reposted
یکی از جلوی غسالخونه بهشت زهرا فیلم گذاشته بود که سه چهار ساعته معطلیم یه صف درااز نشون داد که تازه اینجا میریم تشخیص هویت، بعد این پروسه، بعد اون پروسه. تازه شما حساب کن چقدر توی کهریزک معطل شدن. ما اگه دو فاکینگ دقیقه خودمونو اونجا تصور کنیم تو اون موقعیت، میبینیم چقدر همه‌ خواسته‌هامون از شکم سیریه
February 3, 2026 at 9:17 PM
حس می‌کنم از اینهمه فشاری که زیرشم ممکنه له بشم. واقعا مگه یه نفر ادم چقدر ظرفیت داره؟
February 3, 2026 at 4:51 PM
Reposted
سلام،این سلاخی و کشتار مردم ایران به همه تسلیت میگم. امیدوارم خون پاک این عزیزان کشته شده به هدر نره.
من هر چهار شب، غرب تهران بودم و مشاهدات من این بود:
شعارهای مردم واضح بود، بدون لکنت بود، شفاف بود.
طرفدار رضا پهلوی نیستم، از نظر فکری هم باهاش فاصله دارم ولی سگ کی باشم که بخوام، تاریخ تحریف کنم.
January 27, 2026 at 12:53 PM
خب آپدیت مناسبتی بدم.
تو این مدت چندبار خواستیم همو ببینیم ولی نشد، آخرش آیدی اینستاگرم‌مونو به هم دادیم.
منم یه مدت می‌دیدم تو یه فاز خاصیه، تا دیروز که دیدم این کاریکاتورو استوری کرده. دیگه واقعا نتونستم ساکت بمونم. کلی با خودم کلنجار رفتم که چطوری حرفمو بزنم بدون اینکه اتک کرده باشم و اینو نوشتم:
January 27, 2026 at 7:42 PM
از صبح انگار تو یه کابوس دارم راه میرم.
سپهر بابا کجایی؟ برای تک‌تک این مردم و دردشون می‌تونم بمیرم.
January 23, 2026 at 6:49 PM
داشتم به بدبختی خودم زار میزدم، مام‌بابام زنگ زدن.
January 22, 2026 at 5:53 PM
من دیشب بالاخره تونستم درباره بازار رشت بخونم و ویدیوها رو ببینم. واقعا کلمه کم دارم از این رنج بگم. چقدر بی‌رحم و کثافت و جانی هستن اینا. لعنت بهشون.
January 15, 2026 at 5:46 PM
Reposted
اگر کسی رو می‌شناسید که گزارشی داره یا خودتون چیزی دارید برای عفوبین‌الملل بفرستید.

fa.amnesty.org/%d9%81%d8%b1...
فراخوان اضطراری - سازمان عفو بین‌الملل
مقامات جمهوری اسلامی سرکوب مرگبار علیه معترضان در سراسر ایران را تشدید کرده‌اند و با قطعی اینترنت تلاش دارند که ابعاد واقعی نقض فاحش حقوق بشر و جرایم بین‌المللی‌ در حال وقوع را از دید جهان پنهان کنند.
fa.amnesty.org
January 13, 2026 at 4:38 PM
کلاینتم یه لحظه اومد در آفیسم
گفت
You wanna talk about it or you’re ok?

منم گفتم
I’m not ok but don’t wanna talk about it.
گفت میفهمم هروقت خواستی بهم فقط بگو.

اومدم تو آفیسم نشستم زار زدم :(((
January 13, 2026 at 4:52 PM
صبح موقع حرف زدن با خانواده فهمیدم قیمت روغن تو همین ده روزه چندبرابر شده.
بابا یهو از دهنش دررفت، پیگیر که شدم گفت البته کلی برامون می‌مونه، مامانت روش برچسب می‌زنه «آبان ۶۹» (مامان تاریخ می‌زنه چون بابا چربیش بالاست که حواسشون باشه زیاد روغن نریزن)
می‌گه «۶۹» چون باز برگشتیم به زمان جنگ و می‌خنده..
January 6, 2026 at 9:29 PM
ویدیوی این آقایی که عصبانی درباره گوشت قسطی حرف میزنه بغض شده تو گلوم. یعنی اینقدر حس شرمندگی بهم دست میده از این چیزها که کاش فیزیکی میشد دست انداخت ج ا رو خفه کرد.
January 6, 2026 at 8:00 PM
برای اساتید خمیرترش (دوستام) عکس فرستادم کریتیک کنن بگن چیکار کنم بهتر شه؛ فقط بوجم کردن 😅
یکی‌شونم گفت I’m really impressed!
خیلی مشکوکن… نکنه بعد از این همه سال به چرخه هورمونی من مسلط شدن؟
دوستان، استرس خبرهای آخرهفته رو تبدیل کردم به نون خمیرترش؛ و واقعا چه پروسه‌ی قشنگی داره نون‌پزی.
بعد همینجوری که تو شیش و بش بود که وسایلش رو بخرم یا نه، عصری یه بسته از دوست قشنگم رسید درِ خونه، پر از وسایل ادایی نون‌پزی با خمیرترش 🥲
January 5, 2026 at 5:41 PM
دوستان، استرس خبرهای آخرهفته رو تبدیل کردم به نون خمیرترش؛ و واقعا چه پروسه‌ی قشنگی داره نون‌پزی.
بعد همینجوری که تو شیش و بش بود که وسایلش رو بخرم یا نه، عصری یه بسته از دوست قشنگم رسید درِ خونه، پر از وسایل ادایی نون‌پزی با خمیرترش 🥲
January 5, 2026 at 5:17 PM
روز دراماتیکی بود: با اخبار ونزوئلا از خواب که پاشدیم. مردی رفت باغبانی، من افتادم به جون خونه، یهو اومد تو و گفت: «یه چیزی تو چشممه». حدود یکی دو ساعت با چشمش ور رفتیم، هی ببند، باز کن، چپ، راست… در نهایت رفتیم ارجنت کر و به خیر گذشت.
رفتیم دارو رو از داروخونه بگیریم، دیدم خانم داروساز زیر روپوش/
January 4, 2026 at 3:23 AM
۲۰۲۵ واقعا سال سختی بود.
مادرعزیز همسرم رو از دست دادیم. دیدن غمش بعد از رفتن مادرش، و ناتوانی من از اینکه مطلقا کاری از دستم برنمیومد، خیلی سنگین بود. برای خودم هم سخت بود، برام خیلی عزیز بوده و هست، و جایش واقعا خالیه.

۲۰۲۵ سال سوگ، تاب‌آوری و وصال شد، وصال با عزیزانمون که بودنشون واقعا مرهم‌ بود.
January 1, 2026 at 5:41 PM
خیلی از ایجیسم به بزرگترهای مجلس رنج می‌برم. دیشب تولد کسی بودیم، اینقدر این سنش رو و اینکه رسیدی به سن فلان رو باهاش مسخره‌بازی دراوردن که نگو، چندجا هم جلو مام‌بابای دوستمون هی گفتن وااای زن هفتاد ساله فلان، پیرزن و پیرمرد بیسار! یه دور از اونا شاکی میشم یه دور از خودم که (از شرمم) هیچی نگفتم.
December 20, 2025 at 10:51 PM
با اینکه معمولا خیلی خندونم، گویا RBF (resting bitch face) شدیدی دارم؛ ترکیبی از ژنتیک و یادگار سال‌های جنگ دائمی با مزاحمت‌های خیابونی در ایران: یه قیافه جدی، متمایل به اخم. از اون طرف، وقتی بغض می‌کنم از تماس چشمی فرار می‌کنم که اشکم درنیاد، و همین باعث میشه آدما ناخودآگاه ازم فاصله بگیرن، خیلی بده.
December 18, 2025 at 9:51 PM
واقعا مگه آدم از زندگیش چی میخواد؟؟
December 18, 2025 at 9:46 PM
خیلی همش گریه دارم دوستان، واقعا این چه زندگی‌ای بود.
December 18, 2025 at 9:45 PM
یهویی بعد از چند هفته که این موضوع رو تو ذهنم پس زده بودم، دیشب یهو فکر این‌که داستان اومدن و سر زدنِ مامان اینا به اینجا ممکنه برای همیشه مختل بشه، چنان راه گلوم رو بست که نگو!!
عجب ماجرایی شده واقعا. یعنی تو هر قدم این مهاجرت گفتیم دیگه به اینجا رسیدیم و راحت شد ولی افتاد مشکل‌ها.
December 17, 2025 at 6:20 PM
اومدم کتاب «تراکتور اوکراینی» رو از کتابخونه قرض بگیرم، دیدم کتابخونه اوهایو بی‌صف می‌ده ولی باید پین بزنی. هر پینی هم زدم قبول نکرد. ایمیل زدم، قربون سر و دمشون هم رفتم، لیساخانم تشکر کرد و گفت: «اگه خودت تونستی پین درست کنی که هیچ، وگرنه متاسفانه چون دیگه اینجا زندگی نمی‌کنی کاری نمیتونم بکنم برات»
December 10, 2025 at 2:52 PM
خیلی خیلی برادرم رو دوست دارم؛ واقعا حیف که کم می‌بینمش و اینقدر سهم ما از زندگی کمه.
توی دنیای موازی، نزدیک هم زندگی می‌کنیم و کلی چیزهای ریز و درشت روزمره رو باهم قسمت می‌کنیم. با همه‌ی اینا، خیلی خوشحالم سالمیم، می‌تونیم سفر کنیم و هرچند کم، همدیگه رو ببینیم. دلم از دور و نزدیک بهش قرصه.
December 8, 2025 at 5:12 PM
وقتی این مرد بی‌تاب و دلتنگ مادرش می‌شه، از شدت غم از خودم عصبانی می‌شم که چرا این‌قدر مستأصل و بی‌چاره‌ام و کاری ازم براش برنمیاد. الهی دردش به سرم… چقدر جای مادر عزیزش کنارمون خالیه. واقعا خیلی عزیز بوده و هست.
November 17, 2025 at 6:58 AM
اومدم دنبال این مرد فرودگاه. عاشق اون انتظار فرودگاهم؛ تماشای ذوق و بی‌تابی و اشک شوق ریختن آدم‌ها. یکی از قشنگ‌ترین حس‌هاست.

واقعا جایی هست که هم‌زمان این‌قدر پر از امید باشه و این‌قدر پر از درد و جدایی؟
November 15, 2025 at 3:48 AM