teal
almost-e.bsky.social
teal
@almost-e.bsky.social
این روزا، واقعا بارقه‌ی نوری در تاریکیه برام، وقتی میبینم آدما رو یه چیزی توافق ندارن ولی با هم دعوا نمی‌کنن و حرف میزنن. منطقی حرف می‌زنن.
February 15, 2026 at 8:10 PM
نمیدونم.
February 15, 2026 at 12:51 AM
در دنیای بیرون، هیچ‌کس دوروبر من در مورد رفتن به تظاهرات شک نداشت. همه می‌خواستن برن. همه‌ی جوونتر‌ها هم گفتن و میگن که شاه نمیخوان، که می‌دونن ترامپ و دوستاش فقط به فکر منافع خودشونن، که از جنگ می‌ترسن.
این بچه مثلا امروز گفت من از نظر روحی نیاز دارم با بقیه باشم و رفت.
February 14, 2026 at 8:29 PM
این بچه خیلی دلش می‌خواد بره تظاهرات. من یکم مقاومت کردم که زوده که یهو بری همه‌ی روز در دسترس نباشی و چند ساعت فاصله داشته باشی ولی دلش خیلی بنده. نمیدونم چه احساسی دارم. تلاش آدم‌هایی رو که دستشون به جای دیگه ای بند نیست و امیدشون به فردا رو درک می‌کنم.
February 13, 2026 at 4:33 PM
یکی از storyهایی که آدما دارن میذارن برا تظاهرات این آخر هفته، تصویر سیاه‌سفید آدمیه تو تظاهرات با یه کاغذ دستش که روش نوشته: تو جونت رو گذاشتی برای آزادی، من عمرم رو میذارم برای آبادی.
هر بار که میبینمش فکر میکنم چه قول سنگینی. کاش هر کی همچین چیزی دستش میگیره حواسش باشه.
February 12, 2026 at 10:42 AM
هوا ابری و بارونیه. دخترک از سه صبح که بیدار شده ده دقیقه میخوابه، نیم ساعت گریه می‌کنه، باز ده دقیقه می‌خوابه، نیم ساعت گریه می‌کنه. حق میدم بهش. اگه وسط‌ها هی پا میشد در سکوت یک لیوان قهوه هم می‌خورد دیگه خیلی بهش حق میدادم.
February 11, 2026 at 9:02 PM
مغزم نمی‌کشه برم ببینم ماجرای اون مجسمه چیه. آدم دیگه نمیدونه بخنده یا گریه کنه.
دروغ میگم. آدم این روزا فقط میتونه گریه کنه.
February 11, 2026 at 8:58 PM
از زندگی خیلی خیلی شخصیم بخواین بدونین، که فکر نکنم هیچ‌کی بخواد، هنوز دوربر بخیه‌ها می‌سوزه. دستشویی رفتن از هر مدلیش ترسناکه و هر دو دقیقه‌ای که گیر بیارم، که کم پیش میاد، میدوم میرم زیر دوش آب گرم. اینترنت میگه نرماله ولی دیگه دارم فکر می‌کنم وقت زودتری بگیرم از دکتر.
February 9, 2026 at 4:44 PM
سگ‌ها رو میبرن سر خاک آدم‌هاشون که خداحافظی کنن باهاشون. این ویدیوها هم یک‌جور دلم رو می‌سوزونه.
February 9, 2026 at 4:45 AM
دلم می‌خواد بخوابم و گریه کنم و بخوابم و گریه کنم. افسردگی تویی؟
February 8, 2026 at 9:09 PM
مغزم تصویری ساخته از اون نوزاد چند ماهه، که مادروپدرش رفتن دم در و کشته شدن و برنگشتن. تصویر رو گذاشته توی لوپ و به صورت پیوسته برام پخشش می‌کنه.
February 7, 2026 at 5:40 PM
از زندگی شخصیم بخواین بدونین وسط diaper blowoutها یک دقیقه میشینم. اون یک دقیقه زنگ می‌زنم به مامانم، مامانم میگه میخوایم دخترک رو عقیقه کنیم.
نمیدونین عقیقه چیه؟ من هم نمی‌دونستم. ولی پای یک گوسفند بیچاره در میونه و از من هم کاری برنمیاد (نمیخوام بهش فکر کنم. جز اون تو این شرایط نمیدونم هم چی بگم)
February 6, 2026 at 4:27 PM
کاش این روش مذاکره رو منم میتونستم در زندگیم پیش بگیرم. من همیشه فقط با آدمایی که باهاشون راحتم بشینم تو یه اتاق و حرف بزنم. اونا زحمت بکشن به اونایی که دوست ندارم باهاشون رفت‌وآمد کنم منتقل کنن وقتی لازمه.
-- از سری شوخی‌های بیهوده وقتی نمیتونم بفهمم چی داره میشه و استرس دارم.
February 6, 2026 at 4:21 PM
امروز که حرف زدم با مامان و بابام، دیگه خیلی معلوم بود که دارن به جنگ فکر می‌کنن. من بی‌عقلم و جدی نبودم وقتی پرسیدم بانکا بازن یا نه. ولی بابام جواب داد از فردا معلوم نیست.
این چیزا باید فقط مال فیلم‌های تخیلی می‌بود.
February 5, 2026 at 8:05 PM
واقعا چه اتحادی که فحش دادن به همه توش مجازه جز یک نفر.
February 5, 2026 at 6:29 PM
دخترک. امروز که بهت شیر می‌دادم، باز همه‌ش رو گریه کردم. ده تا و بیست‌ تا و سی تا ویدیو دیدم از مامان‌هایی که برای بچه‌ها‌ی رفته‌شون گریه می‌کردن و چاره‌ای نداشتم. بعضی‌هاشون رو چند بار دیدم. خواستم یادم نره. امیدوارم اون یه ذره شیر پر غصه نبوده باشه.
February 4, 2026 at 7:10 PM
در جواب هر عکسی که از دخترک برای مامانم می‌فرستم، چند خط قربون‌صدقه‌ش میره. بعد می‌نویسه به امید دیدار. هر بار. هر بار می‌نویسه به امید دیدار.
February 4, 2026 at 3:49 AM
یکی زنگ زده ایران اینترنشنال داره یه چیزی میگه در این راستا که به جای خبرای تکراری مثلا یاد بدین به آدم که با زخم ساچمه چیکار کنه. منطقی میگه و این احتمالا چیز خاصی هم نیست ولی من واقعا مغزم همچنان یهو هنگ میکنه که شرایط این شده که آدم‌های عادی لازم دارن این چیزا رو بدونن.
February 2, 2026 at 8:48 PM
راستش تا الان من همیشه حرص ‌می‌خوردم که ایرانیا در هر مهمونی و مراسمی شروع میکنن رقصیدن. این روزا ولی هر ویدیویی که میبینم از رقص کسی که از دستش دادیم یا از رقص مردم در مراسم تشییع جنازه و خداحافظی قلبم رو فشار میده و بغضم رو میشکونه. دیگه این رقص‌ها برام چیزی نیست جز نشونه‌ی زندگی و مقاومت.
January 30, 2026 at 6:39 PM
برخلاف قبل، به خاطر دخترک و به خاطر شرایط و از ترس قطع شدن دوباره‌ی اینترنت، این چند روزی که اینترنت محدودشون داره کار می‌کنه، سعی کردم هر روز چند دقیقه با مامان و بابا حرف بزنم. سرعت اینترنت کمه و دائم تصویر میره و میاد. دیگه ازشون چیزی نمی‌پرسم در مورد شرایط شهر، چون استرس داشتن هر بار که پرسیدم.
January 28, 2026 at 6:28 PM
گذاشتیمش رو شکمش و تشویقش می‌کنیم که سرش رو بیاره بالا. وسط گفتن یکم دیگه مونده و تلاش کن و آخ چه گردن قوی‌ای؛ یهو یادم میفته به سر بچه‌های مردم شلیک کردن. دیگه نمیتونن سرشون رو بیارن بالا.
January 26, 2026 at 9:46 PM
مامانم یهو پیام داد که رسیده مسج‌هات (iMessage). فیس‌تایم کردم و گرفت. این دخترک رو یکم به صورت زنده دید. گفت داشتیم دیوانه می‌شدیم. یکم بیشتر حرف زدیم. بعد چند هفته شد که تعریف کنم براش ماجراهای اون شب بیمارستان رفتن و به دنیا اومدن دخترک رو.
January 24, 2026 at 7:23 PM
مقایسه نمی‌کنم ها. اصلا. فقط احساسی که دارم رو می‌نویسم. از اون روزهاییه که بهم یادآوری شده منِ مهاجر ایرانی هیچ‌وقت دیگه هیچ کشوری بهم اون‌قدر احساس امنیت نمیده که بهش بگم خونه. خونه تهش همین چهاردیواری‌ایه که توش زندگی میکنم و اون چهاردیواری‌ای که توش بزرگ شدم.
January 24, 2026 at 6:29 PM
هر ویدیوی جدیدی که از رها میبینم، بیشتر آتیش می‌گیرم. چقدر زنده بوده این دختر. بعد فکر میکنم همین رو صد برابر کن. هزار برابر کن. بیست‌هزار و شصت‌هزار برابر کن. چقدر زندگی رو گرفتن.
سیاه‌چاله‌‌ها همه‌مون رو می‌بلعن.
January 24, 2026 at 3:46 AM
دیدم نوشتن اون موقع که میرحسین فراخوان میداد، کسی نگفت مسئول کشته شدن آدم‌هاست. واقعا کسی نگفت؟
توانم و اطلاعاتم برای مقایسه محدوده ولی دارم سعی می‌کنم بفهمم چرا توی ذهنم آر‌پی مقصرتره. برای مغز کوچک من اون موقع قساوت طرف مقابل انقدر واضح نبود و اون کسی که فراخوان می‌داد هم خودش اون وسط بود. نمیدونم.
January 23, 2026 at 3:15 PM